موضوع زنگ انشاء: روز معلم , مرتضی نیک پندار

دانش‌آموز سال دوم دبیرستان بودم. هم درس‌خوان بودم و هم چموش. اردیبهشت داشت فرا می‌رسید و همراهش روز معلم هم. به روال همه سال‌های مدرسه، دوباره باید انشاء می‌نوشتیم و در ستایش معلم چند ورقی را سیاه می‌کردیم. قاعده‌ها را از بر می‌دانستیم؛ یکی دو بیت شعر در وصف مقام شامخ باید پیدا کنیم، بگذاریم کنار یک خاطره از زمزمه محبت معلم و نتیجه بگیریم که ما، آینده‌سازان فردا، هر چه داریم مدیون لطف اوست. می‌شد بی‌دردسر انشا را بنویسم و اوقات عزیز بهاری را به خوشی بگذارنم. اما سرکشیِ خامِ نهادِ ناآرامم کار دستم داد.


معلم انشاءمان گولم زد. خبر داد که امسال مسابقه انشاء‌نویسی در استان گذاشته شد، به مناسبت روز معلم. گفت، خسته نشدید هر سال یک‌جور نوشتید و هی تکرار کردید؟ کمی خودتان را تکان بدهید و قوه خیال‌تان را بال و پر. و اضافه کرد، حرف دل‌تان را بزنید. آقای صاد جنم متفاوتی داشت؛ به مدد استعاره‌های شعر و نثر قدیم فارسی خوب بلد بود که طعنه بزند به دم و دستگاه حاکم. با همه بلاهت سیاسی‌مان منظورش را می‌فهمیدیم. دل‌خوش داشتیم که در کلاسش ما هم می‌توانیم اندکی از آن نقابی که بر چهره داشتیم را پس بزنیم و خود را عیان و عریان کنیم.


خیلی با خودم جهد کردم تا نوشتم. جور جدیدی بود. نوشتم که چوب معلم اصلا هم گل نیست، نوشتم که آقای الف، معلم چهارم ابتدایی‌ام، نباید با نوک خودکار محکم توی مغز سر حسن و حسین می‌زد. نوشتم که آب‌دارترین دشنام‌های چارواداری را از آقای دال، معلم تاریخ اول راهنمایی یاد گرفتم. نوشتم که معلم بد چو کانونی از آتش است که کارش سوزش ما پروانه‌هاست. دل پُری داشتم و خالی‌اش کردم.


وقت کلاس، جست و چابک دستم را بالا بردم تا انشاء را بخوانم. آرام و بلند کلماتش را ادا کردم. سرم روی دفتر بود. تمام که شد دیدم خبری از کف‌زدن بچه‌ها نیست. همیشه برای هر که انشاءاش را می‌خواند کف ‌می‌زدیم، حتی اگر مزخرف محض بود. همه زل زده بودند به من. آقای صاد رنگ به چهره نداشت. دفتر انشاءام را گرفت. خواستم بروم و پشت نیمکتم بنشینم، گفت بایست. پرسید خودت همه این‌ها را نوشتی؟ گفتم چه‌طور مگر؟ شما که انشاءهای مرا خوانده‌اید. گفت نه حتما کسی آنتریک‌ات کرده. تند جواب دادم چرک‌نویس‌هایم را دارم. خواست که نشانش دهم و چرک‌نویس‌ها را هم نگه داشت. رخصت نشستن داد اما اجازه نداد کسی دیگر انشاءاش را بخواند. به جایش خطابه‌ای مفصل خواند که چه‌قدر کار معلمی سخت است، که چه‌قدر ما قدرناشناسیم، که ارزش نوازش سنگین فلان معلم را در آینده می‌فهمیم.


کلاس که تمام شد گفت صبر کنم. رفت پیش مدیر و ناظم مدرسه، و در اتاق را هم پشت‌سرش بست. مدتی گذشت تا این که به داخل خوانده شدم. آقای نون، مدیر مدرسه با کت نخ‌نمای خاکستری همیشگی‌اش داشت دفتر انشاءام را ورق می‌زد. دکتر جیم، ناظم مدرسه، کاغذی دستم داد و گفت بنویس. همین الان درباره معلم انشاء بنویس. گفتم ولی من که نوشته‌ام. مدیر پرید وسط، که نه، این‌ها را کسی برایت انشاء کرده است. به آن هم می‌رسیم، اول خودت بنویس. آقای صاد رو به مدیر کرد و گفت، شما حسن نیت دارید، ولی من می‌شناسمش، قلم خودش هست، گناهش هم گردن خودش. اول انشاء خودش را دستش بدهید تا اصلاحش کند و ببینیم عبرت گرفته یا نه. ناظم تندی دفتر انشاءام را زیر دستگاه زیراکس گذاشت و چند صفحه کپی گرفت و با یک خودکار قرمز داد دستم.


کلافه و معذب بودم. سیاهه کلمات و خطوط روی کاغذ دنیایم را تیره و تار کرده بودند. با ترس و تردید روی برخی قلم قرمز می‌کشیدم و برخی کلمات را جایگزین می‌کردم. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن، کار را تحویل دادم. ناظم نگاهی کرد و گفت، نه، کفایت نمی‌کند. فردا کلاس نمی‌‌روی، می‌آیی همین‌جا می‌نشینی تا دوباره بنویسی.


و فردا دوباره مشق کردم و تحویل دادم. هیات تادیب سه‌نفره، آقای صاد، مدیر نون و دکتر جیم، خواندند و راضی نبودند. کار دارد؛ هنوز نتوانسته‌ای حقی که معلم به گردنت دارد را درست در این انشاء ادا کنی، آقای صاد به من گفت. یکی دو دقیقه پیش‌اش صدایش را می‌شنیدم که با مدیر و ناظم داشت آرام صحبت می‌کرد. بحث‌شان درباره روزنامه همشهری بود که تازه روی دکه آمده بود. دکتر جیم می‌گفت روزنامه‌ای خوش رنگ و لعاب است، اما مگر می‌گذارند که حقایق را بنویسد. و آقای صاد اضافه کرد که سانسور است که حالا فقط بزک کرده.


و دوباره فردا از نو مشق را نوشتم. و فردایش هم. تا این که آقای صاد ظفرمندانه انشاءام را نشان مدیر و ناظم داد. مرخص شدم که سر کلاس برگردم. نفس راحتی کشیدم. زنگ تفریح بعد، دوباره به دفتر فراخوانده شدم. فقط ناظم و مدیر منتظرم بودند. کپی آخرین نسخه انشاءام دست مدیر بود. رو به ناظم کرد و گفت خوب است که در تابلوی اعلانات مدرسه بچسبانیمش که همه بخوانند. ناظم گفت، فردا در برنامه صبح‌گاهی انشاءات را برای همه می‌خوانی. مردد بودم. غضب کرد و من آرام سر تکان دادم.


و صبح شد. نسیم ملایم و خنک بهاری می‌وزید. نور خورشید توی چشمم می‌زد و دوباره همه‌چیز همان بود که باید باشد. انشاء را خواندم: معلم چو کانونی از آتش است‌ همه کار او سوزش و سازش است


مرتضی نیک پندار
مرتضی نیک‌پندار نام مستعار یک دانشجوی دوره دکترای علوم سیاسی و مترجم انگلیسی است.
.

زبان

  • English
  • Farsi
  • ما را دنبال کنید

  • Facebook
  • YouTube
  • SoundCloud
  • در تماس باشید

    info[at]pourzandfoundation.org

    © Siamak Pourzand Foundation, 2014