تیغ سانسور روی عکس , حسن سربخشیان

همزمان با آخرین سال دوره دوم ریاست جمهوری آقای محمد خاتمی تصمیم گرفتم کتابی از عکسهایم را بچاپ برسانم. حضورم برای پوشش دو جنگ افغانستان و عراق، همچنین اتفاق های بی شمار داخل ایران در دوران هشت ساله اصلاحات کار انتخاب عکسها را برایم بسیار دشوار کرده بود. از طرفی هیچ ناشری نیز حاضر نبود برای چنین مجموعه ای که دید غالب آن ثبت رویدادهای آن سالها بود هزینه کند، لذا خودم به عنوان ناشر کتاب مجموعه انتخاب شده را برای دریافت اجازه نشر به اداره کل کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تحویل دادم. بعد از چند ماه بلاتکلیفی و پیگیری بسیار، درست قبل از انتخاباتی که نتیجه اش انتخاب آقای محمود احمدی نژاد بعنوان رییس جمهور بود تلفنم زنگ خورد. پشت خط صدایی بود که خود را از اداره کتاب معرفی می کرد و از من خواست برای پاره ای توضیحات به آن اداره کل بروم.


چند روز بعد سر موعد مقرر به بخش اداره کتاب در ساختمان اصلی وزارتخانه در بهارستان رفتم و به مرد جوانی که داخل اتاق بود خود را معرفی کردم و گفتم برای دیداری آنجا هستم. از در دیگر اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه دوباره آمد و به من گفت دنبال او بروم. وارد یک اتاق تو در توی دیگری شدم که یک میز وسط آن بود. گفت منتظر حاج آقا بمانم. نشستم و بعد از چند دقیقه ای یک مرد میانسال با محاسن وارد شد و از مرد جوان خواست ماکت کتاب مرا بیاورد و قبل از اینکه ماکت روی میز قرار بگیرد از من سوال کرد برای چه می خواهم عکس هایم را با هزینه شخصی ام بچاپ برسانم. توضیح دادم این عکسها برای من بسیار مهم هستند و ترجیح می دهم این عکسها را در قالب کتابی با رویکرد عکاسی مطبوعاتی منتشر کنم.

book1a



او که برخلاف من بسیار آرام بود سوالش را اینگونه تکرار کرد، یعنی این عکسها را می خواهی کتابشان کنی؟ گفتم بله. اما این بار جدی تر گفت که عکسهایت مساله دارند. گفتم چه مساله ای؟! از عکس آقای خامنه ای شروع کرد. گفت چرا عکسی را انتخاب کرده ای که رهبر انقلاب موقع پیش نمازی دست در جیب خود دارد؟ گفتم چون عکس حرکت دارد و مهم است که هر عکسی حرفی برای گفتن داشته باش راضی نشد. عکس بعدی عکس آقای هاشمی رفسنجانی و آقای خامنه ای بود. پرسید چرا آقای خامنه ای را پایین تر از آقای هاشمی نشان داده ام؟ گفتم لحظه پایین رفتن ایشان از پله برای اقامت نماز است و طبیعی است که پایین باشند. راضی نشد.


عکس بعدی عکس کوی دانشگاه تهران بود. گفت این عکس را برای چه گذاشته ای؟ توضیح دادم برای اتفاق مهمی در حد حادثه کوی دانشگاه لازم است یک کتاب مخصوص آن روزها چاپ شود، من فقط چند عکس گذاشته ام. سرش را تکان داد. عکس بعدی … و عکس بعدی.


جلسه رسما به یک بازجویی شبیه بود و من در گوشه رینگ گیر افتاده بودم و حاج آقا مدام چپ و راست مرا مورد انتقاد قرار می داد. دست آخر نه عکس را ردیف کرد و یک برگ کاغذ سفید و یک خودکار مقابل من گذاشت و از من خواست تعهد بدهم آن عکسها را چاپ نخواهم کرد. چاره ای نداشتم باید انتخاب می کردم. سر دو راهی بدی گیر کرده بودم. چاپ کتاب را انتخاب کردم اما با سماجت چانه می زدم. هر عکسی را می گفت برایش توضیح دادم اما انگار نه انگار. یکی یکی از عکس هایی که نباید چاپ می کردم را نوشتم تا نوبت رسید به عکس آقای خاتمی با آخوندک بالای سرش. وقتی گفت این عکس را نباید چاپ کنی، قلم را گذاشتم زمین و بلند شدم. گفتم این کتاب را بدون این عکس چاپ نمی کنم. این عکس مورد تایید خود آقای خاتمی است و حتی نسخه ای را خودشان امضا کرده اند.

016387200_30300



تا این جمله را گفتم چشمان متعجب اش را دیدم که بدنبال سوال اش برق می زدند. آقای خاتمی این عکس را تایید کرده است؟! داخل کیف ام عکس امضا شده را داشتم ‪وقتی به او نشان دادم تعجب اش دو چندان شد اما هنوز روی حرف خودش بود. گفت این عکس توهین آمیز است! پرسیدم چه توهینی در عکس شده است؟! گفت نمی داند و همین که یک آخوندک روی سر آقای خاتمی نشسته خوب نیست! گفتم این یک لحظه است که به اهمیت عکاسی در مطبوعات توجه دارد. آقای ممیز که با نام حاج آقا روبروی من نشسته بود راضی شد یا شاید هم امضای آقای رییس جمهور آن را نجات داد. تعهدم را امضا کردم و اجازه نشر را دریافت کردم.


اما داستان به همین جا ختم نشد. کتاب نبض زمان در چاپخانه بود که احمدی نژاد رییس جمهور شد و من اصلا حس خوبی برای ادامه کار نداشتم اما از طرفی هم کلی هزینه کرده بودم. فرم آخر چاپ عکس ها مانده بود و من گفتم دست نگه دارند تا بتوانم یک عکس خوب از ایشان بگیرم. روز دوازدهم مرداد ۱۳۸۴ وقتی زمان تنفیذ حکم ریاست جمهوری دست آقای خامنه ای را بوسید با خود گفتم این همان عکس است که منتظرش بودم. اما مشکل این بود عکس هایی را نمی توانستم اضافه کنم چون تعهد داده بودم. اما نمیشد یک دوره از تاریخ را روایت کرد آن هم بصورت ناقص. در همین اندیشه بودم که یادم آمد شش سال قبل نیز از آقای احمدی نژاد عکاسی کرده بودم آن هم در دادگاه ویژه روحانیت زمان شکایت از مدیر مسول روزنامه توقیف شده سلام. به آرشیوم مراجعه کردم و عکس مورد نظر را پیدا کردم و صفحه راست عکس دادگاه و صفحه چپ را به دست بوسی رهبر اختصاص دادم و گفتم چاپ فرم آخر کتابم را تمام کنند.


کتاب که آماده شد برای دریافت مجوز پخش دوباره باید به همان اداره کتاب می رفتم. اما کار به این راحتی نبود اول به روی جلد گیر دادند که عکس کوی دانشگاه بود بعد هم به عکس های احمدی نژاد. گفتند نمی شود کتاب را پخش کنم مگر اینکه جلد را عوض کنم و عکس احمدی نژاد را همینطور. اما مساله این بود که صحافی کتاب نیز تمام شده بود و هر گونه تغییر در آن تقریبا غیر ممکن بود. سه یا چهار روز مدام در آن اداره بودم و هر کسی را که ممکن بود بتواند کاری کند دیدم و حرف زدم اما مشکل آنجا بود که کسی حاضر نبود کمکی کند. دست آخر قرار شد هر وقت صفحات بریده شده عکس احمدی نژاد در دادگاه را به تعداد تیراژ تحویل دادم از جلد کتاب که عکس اش داخل چاپ شده بود چشم پوشی کنند. اینکار را کردم. عکس های احمدی نژاد با تیغ از صفحات کتاب جدا شدند و کتاب با برگه ای بریده شده روانه بازار شد اما سعی کردم همه نسخه ها گرفتار این تیغ زنی نشوند و به نحوی کتاب را نجات دادم و در بازار پخش کردم. و اینگونه شد که نبض زمان در بازار دو شکل عرضه شد، با احمدی نژاد و بی احمدی نژاد. و اینگونه تیغ سانسور به جان کتابم افتاد…


حسن سربخشیان
حسن سربخشیان فعالیت خود در زمینه عکاسی را از سال ۱۳۶۴ آغاز و در دوران اصلاحات با روزنامههایی چون صبح امروز، یاس نو، حیات نو و... همکاری داشت. سربخشیان به مدت ۱۰ سال به عنوان عکاس خبرگزاری آسوشیتدپرس در تهران مشغول به فعالیت بود. وی نمایشگاههای فردی و گروهی متعددی را در داخل و خارج ایران برگزار کرده و عکسهایش در نشریات معتبر بین المللی چون نیوزویک، نیویورکتایمز، واشنگتن پست و... منتشر شده است. او همچنین در جنگهای آمریکا درعراق و افغانستان به عکاسی پرداخته است. وی هم اکنون به تهیه و ساخت برنامه های تلویزیونی مشغول و سردبیر مجله تابلو است.
.

زبان

  • English
  • Farsi
  • ما را دنبال کنید

  • Facebook
  • YouTube
  • SoundCloud
  • در تماس باشید

    info[at]pourzandfoundation.org

    © Siamak Pourzand Foundation, 2014